منوچهر خان حكيم

154

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

آفريده را به آن جزيره راه نيست ؛ چرا كه چارصد سال است ديوى در آنجا ساكن است كه او را زرّين تن ديو مىگويند ، از ترس او هيچ‌كس نمىتواند رفت . چون شمسه اين حكايت شنيد گفت : اى بانو ! بعد از آنكه تو بدين نحو كشته شوى ، چشم اسكندر روشن مىشود ؟ گفت : خير ، تا دل مرا نبرند و خون دل مرا در چشم نكشند ، روشن نخواهد شد . چون شمسه اين كلمات شنيد از جا جسته در دست و پاى او افتاد و گفت : اى بانو ! لات و عزّى نكناد كه آسيبى به وجود شريفهء « 1 » شما رسد و ابليس از تو خشنود باد ، ابله جماعتىاند مردم كه چون [ تو ] بانويى داشته باشند و خوف از دشمن داشته باشند ! اين بگفت با برق و كنيزان او را وداع كرده از در غار بيرون آمد و متوجّه در باغ خود شد . [ آزاد شدن عبد الحميد به دست مهتر برق ] چون شب به سر دست درآمد ، مهتر برق گفت : اى ملكه ! اكنون مرا رخصت ده كه بروم و عبد الحميد را از بند بيرون آورم كه جزيرهء بخش را او مىداند و گرفتن و بستن زرّين تن بر دست او آسان است . شمسه گفت : اى سرهنگ ! اين هم به دست من آسان است . آنگه برق را به دستور زنان بياراست و خود رخت‌هاى الوان در بر كرده و چادر طرّارى در سر كشيد ؛ چادر شبى در سر پير زالى داد و سنگ پادشاهانه را به دست برق داده ، متوجّه چارسو شدند . چون در سر چارسو رسيدند ، تيرك را ديدند كه در فراز صندلى سرهنگى قرار گرفته و پاى چپ به بالاى پاى راست گذاشته ، چارصد نفر عيّار طرّار در برابر او دست بر سينه گذاشته ، منتظر فرمان اويند . چون از دور ، چشم تيرك بر شمسه افتاد از جا جسته ، سر در دنبال او نهاد . شمسه به عقب نگريست ، تيرك را ديد كه ديوانه‌وار از عقب او مىآيد . گفت : اى سرهنگ ! چرا سر درپى ما نهاده‌اى ؟ تيرك گفت : فرد آشكارا كنم اين درد كه بر جان دارم * عاشق روى توام ، از تو چه پنهان دارم

--> ( 1 ) . كذا .